حکايت پيامبر دروغی!

يکی بود ، يکی نبود!

در ولايات دور يک مردی بود که يکروزی اهالی ولايت را دور خودش جمع کرد و شروع کرد به ادعا که آهای مردم من پيغمبرم!مردم هم که اين وضع را ديدند ابتدا حسابی هر هر به ريشش خنديدند و بعد هم گفتند : " نکن آقا جان! زشت است! بد است! عيب است اين کارها!" ، اما مرد همچنان اصرار ميکرد که" به جان مامان ملوکم من فرستاده ی خدايم و آمده ام تا شما را هدايت کنم!" مردم که ديدند اين بنده خدا همچين سفت و سخت نشسته بر روی خر شيطان و تکان هم نميخورد ، ديگر آرام آرام داشتند عصبانی ميشدد که يک دختر خانمی مثل پنجه ی آفتاب از آن وسط ها فرياد زد: "بابا جان! اين همه زديم سرو کله مان جامعه مدنی درست کرديم برای همين روزها ديگر! بگذاريد با اين بينوا گفتمان کنيم تا حرفش را بزند!گفتگوی تمدنها،محبت؛ دو تا کفتر عاشق ... " باری ، هنوز حرف دختر تمام نشده بود که يکنفر داد زد " جووووووون!" يک نفر ديگری گفت:" ميخوامت سبد سبد!" ، يک صدای ديگری گفت : "جگرت رو خام خام!" ( توضيحات نگارنده:هالی ولايت فوق در منابع افسانه  بسياربی ادب بوده اند!لذا اين نگارنده  حقير جهت استفاده  عام و خانوادگی  ازحکايت تنها به همين مقدار اکتفا مينمايد !)خواهر و برادر خواننده ای که شما باشيد ،  بعد از اينکه مردم کلی کف و سوت زدند رو کردند رو به پيامبر قلابی و گفتند " حالا که ادعا ميکنی پيغمبری ، اگر راست ميگويی نشانه و معجزه ات چيست؟!"پيامبر دروغی هم بی معطلی جواب داد:" بدانيد وآگاه باشيد که منهم مثل بقيه پيامبران معجزه ای دارم ، و آنهم  اينست که ميتوانم ذهن شما را بخوانم!"يکی از ميان جمعيت گفت:" اگر راست ميگويی بخوان بينيم!"پيامبر فوق الذکر هم في الفورد گفت : " همه شما داريد به اين فکر ميکنيد که من دروغگويم!غير از اينست؟!"همه ساکت شدند ، يک عده شروع کردند به  وررفتن و خاراندن موهايشان ! يک عده ديگری دست انداختند زير چانه اشان و شروع کردند به خاراندن آن ! يک تعداد ديگری هم شروع کردند به خاراندن يک جاهای ديگرشان !

خلاصه بعد از يک مدتی که  هر کسی يک جاييش را می خاراند و فکرميکرد ، به اين نتيجه رسيدند که معجزه بر حق بوده و بايد ايمان بياورند! اين شد که به خوبی و خوشی بعد از يک مدتی بدبخت شدند ،در آن  دنيا هم خداوند متعال بردشان انداختشان وسط آتش سوزان جهنم تا حسابی کباب شوند! ما از اين داستان نتيجه ميگيريم از همان بدو آغاز خلقت بشريت اين زنها بوده اند که باعث بدبختی و بيچارگی آدمی شده اند!( توضيحات نگارنده :لازم به ذکراست که محبوب  اين حقيرجهت پيشگيری از اصابت ماهيتابه و موارد مشابه از اين قاعده کلی، مستثنی ميباشد!)

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :


حکايت غول چراغ خواب!

 

يكي بود ،‌ يكي نبود.

در ولايات دور 3 تا دوست سياه پوست بودند كه يكروزي همينطور كه دست انداخته

بودند دور گردن همديگر و داشتند راه خودشان را ميرفتند يكهو چشمشان افتاد به يك

چراغ خوابي كه يك گوشه اي افتاده بود.

خواهر و برادر خواننده اي كه شما باشيد تا چراغ خواب را برداشتند و شروع كردند

به تميز كردنش يكهو ديدند يك غولي از مدل اين غولهاي چراغ جادويي در آمد بيرون

و دست به سينه جلويشان ايستاد!‌( توضيحات نگارنده: اين خيلي بد است كه عادت

كرده ايم غول فقط از آن چراغ روغنيها،‌با مدل خاصي كه در كارتونها ديده ايم در

بيايد.اصلا اصولا عادت چيز بديست! به هرحال در منابع  اين افسانه ،‌غول از

چراغ خواب بيرون ميايد ،‌ با اين حال اگر لازم ميدانيد من حاضرم معدرت خواهي

كنم!)

باري ،‌غول برگشت و خطاب به سه دوست سياهپوست موصوف گفت : بدانيد و

آگاه باشيد ،‌ من "بنريوس سيموس سليسغيوس " غول اين چراغ هستم.(توضيحات

مگارنده :‌در مورد اين اسم هم اين حقير نگارنده بي تقصير است! اما مجددا اگر

باز لازم است حاضرم عذرخواهي كنم!) و خيلي ميليون سال بود كه در اين

چراغ زنداني بودم !‌حال كه شما مرا آزاد كرده ايد ،‌هركدام يك آرزويي كنيد تا من

بدون قيد و شرط آنرا بر آورده كنم.

اولي يك كمي چانه اش را خاراند و گفت : "‌بي زحمت مرا سفيد كن"! غول چرخي

زد و اشاره اي به او كرد و سفيد شد!

دومي هم رو كرد به غول و گفت: "مرا هم سفيد كن بي زحمت!" ،‌غول او را هم

سفيد كرد.

بنريوس سيموس سليسغيوس(توضيحات نگارنده :‌نام همين غول افسانه بود!خود اين

حقير هم يكجايي يادداشت كرده بودم كه فراموش نكنم!) رو كرد به سومي و گفت:

"آرزوي تو چيست اي ارباب من؟"

سومي كمي سرش را خاراندو گفت :‌" قربان دستت! اين دو تا را سياه كن يك كمي

حال كنيم!....."!....

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه نگارنده اين حكايات آدم متواضع و بسيار

فروتنيست كه در موارد لازم خودش عدرخواهي ميكند!

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢
تگ ها :


حکايت آن پسر افغانی:)

يکی بود ، يکی نبود!

آن قديم نديم ها که هنوز مدرسه ای نبود ، يک مکتب خانه ای بود که يک روزی يک

زن و مرد افغانی آمدند و اسم بچه شان را پيش ميرزای مکتب  نوشتند.

بعد از اینکه زنگ مکتب خانه خورد و بچه ها  آمدند و نشستند سر جاهايشان ،

ميرزای مکتب دار که ميخواست ببيند شاگرد جديدش چند مرده حلاج است به او گفت:

پسر جان! ميتوانی برای ما از جغرافيای ولايات افغانستان درس جواب دهی؟

پسر هم شروع کرد به توضيح دادن : "ولايات افغانستان ولاياتيست به مرکزيت ولايت

کابل ، ازولايت های مهم آن قندهار و هرات است ، رودهای مهم آن...." و جانم برايتان

بگويد که چيزی از جغرافيای افغانستان را ناگفته باقی نگذاشت.

ميرزای مکتب دار که حسابی خوشش آمده بود ، روز دیگری رو کرد به پسر . گفت:

" بيا و راجب جغرافيای ولايات پاکستان درس توضيح بده"

پسر شروع کرد به توضيح دادن: " ولايات پاکستان و ولايات افغانستان ولاياتيست به

مرکزيت ولايت کابل،ازولايت های مهم آن قندهار و هرات است ، رودهای مهم آن...."

و خواهرو و برادر خواننده ای که شما باشيد دوباره کليه جغرافيای افغانستات را من

الاول الی آلاخر توضيح داد.!

ميرزای مکتب خانه که ديد به ظاهر کاسه ای زير نيم کاسه است ، گفت " پسرجان

راجب  جغرافيای ولايات چين و ماچين از درس چه ميدانی؟"  پسر فوق الذکر هم مجدد

بلافاصله شروع کرد به توضيح دادن:"ولايات چين ولاياتيست در قاره آسيا..(توضيحات

نگارنده: مردم زمان قديم مورد بحث آنقدر گاگول نبوده اند که ندانند قاره چيست)...و

ولايات افغانستان ولاياتيست به مرکزيت ولايت کابل ، ازولايت های مهم آن قندهار و

 هرات است ، رودهای مهم آن...." و مابقی قضيه که شما از بنده ی راوی آگاهتريد.

ملای مکتب خانه که ديد حسابی بازيچه اين نيم وجبی شده است ، يک روز ديگری

در حالی که با خودش ميگفت:"ملا عمر هم برای من عددی نيست چه برسد به تو جوجه افغانی؟!" پسر را صدا زد تا مجدد از او درس بپرسد.(توضيحات نگارنده : ما از اينجا نتيجه ميگيريم که ميرزای مکتب دار دروغگو بوده ، چرا که آن قديم ها هنوز ملا عمراختراع نشده بوده!)

باری ، ميرزا پسر را صدا زد و به اوگفت: " امروز راجب جغرافيای ولايات مکزيک

درس جواب بده!" (ظن نگارنده: بنا بر شواهد و قرائن در آن زمانهای قديم به ظاهر در

 مکتب خانه ها تنها  درس جغرافيا ارائه ميشده است )

پسر افغانی هم شروع کرد به جواب دادن:"ولايات مکزيک ، ولاياتيست که هيچ ربطی

به افغانستان نداد ، و ولايات افغانستان ولاياتيست به مرکزيت ولايت کابل ، ازولايت های مهم آن قندهار و هرات است ، رودهای مهم آن...."

جناب ميرزای کتب دار بعد از اين قضيه حسابی ديوانه و در نتيجه مسخره و آواره کوچه و ولايت شد ، بچه های مکتب خانه هم هرروز اول وقت پا ميشدند ميرفتند مکتب دار مجنون را به عوض ترکه هايی که از او خورده بودند حسابی سنگ ميزدند ، بعد هم

مدتی هر هر به ريش و پشم آشفته اش ميخنديدند و آخر سر هم ميرفتند سر ساختمان به اتفاق خانواده فوق الذکر بيل ميزدند و آجر بالا ميانداختند تا مملکتشان را آباد کنند!

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که ولايات افغانستان ولاياتيست به مرکزيت ولايت کابل ، ازولايت های مهم آن قندهار و هرات است ، رودهای مهم آن....

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢
تگ ها :


چشمهای آهو:)

چشمهای اهو با صدای سر آشپز

نميدونم اين نوار فروشيها رو جديدا سری بهشون زدين يا نه!!
پر از نوارهايی با جلدهايی با عکسهای گوگولی مگولی و گاها ترسناک که صدای
خواننده اش هم اکثرا ترسناکتر از عکس روی جلد نباشد دست کمی هم  ندارد!
سياستهای وزارت ارشاد هم که اين وسط ايولله دارد! مثلا کاست آقای افتخاری
بعد از يک سال و نيم باز هم مجوز نميگيرد آنوقت کاست آقای تقی ! با اشعار
بسيار ارزشی بلافاصله بعد از توليد موفق به اخذ مجوز ميگردد!
بگذريم! ما تا ديديم تنور داغه گفتيم ما هم نان را بچسبانيم! لذا کاستی در وصف
چشمان همسرمان روانه بازرا کرديم تا ديگر همسرمان دلش نيايد لوازم خانه را بر
سر ما خورد  کند!! و هم مادر زنمان ما را ميبيند کلی بهمان  افتخار کند که الهی
قوربون دامادم بروم ، مشهوره!.. هم خواهر زنم از حسودی به خواهرم چشمانش
6 تا شود که نيايد طلاجات بدليش را به خانومی ما پز بدهد و ايشان هم بالطع با
ماهيتابه بکوبن وسط فرق سر ماگه از شوهر مردم ياد بگير و از همه مهمتر و
ارزشی تر اينکه اگر يک وقتی خنومی ما هوس کرد حرکات موزون  انجام دهد و قری
 بدهد، از صدای نامحرم استفاده نکند!(اصول چه معی داره زن آدم با صدای نامحرم قر
 بده؟!!)  
در پايان هم خواهشمندم ، چنانچه خواهر و مادر داريد به عکس خانمی که در جلد
نوار آمده نگاه نکنيد ، چرا که در غير اينصورت به شدت غيرتی خواهيم شد!

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢
تگ ها :


حکايت آن پسر عاشق !:)

يکی بود ، يکی نبود.

يک پسری بود در ولايات دور که هر شب خواب دختر شاه پريان را ميديد.(توضيحات

نگارنده: به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پريان و برخی مسائل ناموسی از بيان

جزئيات خواب معذوريم)

بعد از يه مدتی پدر و مادر پسر که ديدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قرو

قاطی شده او را به پيش پير ولايت بردند . پير که ثصه جوان را شنيد کمی زار زار

گريه کرد و بعد هم گفت که فی الفورد برای او اکانتی بخريد و اورا به چت روم "دختر

پسر باحال،بيا تو " ببريد که اگر قرار باشد دختر شاه پريان جايی پيدايش شود ، تنها

همانجاست و لاغير..!

خواننده ای که شما باشيد ، پسر رفت و دختر شاه پريان را در چت روم موصوف پيدا

کرد و بعد از يه مدتی برايش از عشق و عاشقی گفت !دختر شاه پريان اينرا که شنيد،

بب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت "بدان و اگاه باش که درکودکی و  زمان شير

خوارگی  من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسايگی مان بود که عاشق و معشوق

همديگر بوديم !..." دختر شاه پريان به اينجا که رسيد چشمهايش پر از اشک شد و

دوباره شروع  کرد به تعريف :"اصغر يک عاشق پاک باخته بود و هيچوقت خدا نشد

که به فکرسو استفاده از من بيفتد ، تا اينکه يک روزی که مادرش او را با يک صابونی

لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند ، يک کلاغی به سمت حوض شيرجه رفت و جای

صابون اصغر را به نوک گرفت و برد..(توضيحات نگارنده : مع الوصف کلاغ مذکور

دچار آستيگماتيسم بوده است!)

پسر اشکهای دختر شاه پريان را پاک کرد و به او گفت " بدانکه برايم خيلی عزيزی و

من تحمل ناراحتی تو را ندارم ، پس هر نشانه یا از اصغر داری به من بده که من او

را برايت پيدا خواهم کرد.

دختر شاه پريان بلافاصله يه  پاکت بزرگی از کيفش در آورد و يک عکس راديولوژی

که در آن بود نشان پسر داد و گفت :" اين تنها يادگاری اصغر و عکسی از ناحيه کمر

اوست!"

حالا بشنو از اينحا که پسر تا عکس را ديد ، با تعجب گفت : "عجيباً غريبا که مشابه

همين فرورفتگی و خالی که در مهره پنجم اين عکس هست را من هم دارم " و بعد از

پرس و جو هم معلوم شد که پسر. همان اصغرست که او را کلاغ آورده  و انداخته

بوده در خانه پدر و مادر فعليش و آنها هم بزرگش کرده بودند..!

اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشيد ، پسر برگشت و به دختر شاه پريان گفت:

" که هيچوقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی !نه عاشق

حال من ...!" و بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که "امشب با طياره  برای هميشه

به ولايت ديگری سفر خواهم کرد"

دختر شاه پريان که اين پيام را خواند ، مثل فيلمهای هندی خودش را به فرودگاه رساند

و يکراست رفت وسط باند هواپيما خوابيد..!(توضيحات نگارنده : مثل فيلمهای هندی

يعنی چند بار در راه موتور به او زد ، دو بار زير تريلی رفت و يکبار هم يک ماشين

آسفالت کوبی  از رويش رد شد!!)

بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپيما پياده شد و رو کرد به دختر شاه پريان

و گفت : "بدان و آگاه باش که هر گز نميتوانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری

از تو را ندارم" ..

دختر شاه پريات تا اين را شنيد از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زار زار

گريه کرد و بعد يک مرکز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آن

هم رفت و يک دختر شاه پريان ديگری پيدا کرد و  با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا

مردند!

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اگر مردم عاشق نشوند مشکل تاخير پروازهای

سازمان هواپيمايی کشوری نيز حل خواهد شد!

 

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
تگ ها :


افسانه سيندرلا!

يکی بود ، يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.

زن و شوهری بودند در ولايات دور که که بعد از 9 ماه  دختر دار شدند و اسم دخترشان

را سيندرلا گذاشتند، بعد هم با خوبی و خوشی آنقدر زندگی کردند تا مادر خانواده مرد و

و در قبرستانی چالش کردند که سالهای بعد در طرح توسعه فضای سبز شهرداری قرار

 گرفت و تبديل به بوستان عمومی شد!. بعد از آن پدر خانواده با خوبی و خوشی

با بيوه زنی که  صاحب دو دختر ايکبيری به نامهای کريزيلا و آناستازيا بود ازدواج

مجدد کرد  و دوباره با خوبی و خوشی زندگی کردند تا اندفعه پدر خانواده مرد!

همين وقتها بود که نامادری سيندرلا طينت بد و بيتربيت خودش را نشان داد و شروع

کرد به اذيت و آزار سيندرلای بی پدر مادر. مثلا به او ميگفت شبها دندانهايش را

مسواک بزند و يا بعد از دستشويی ، دستهايش را بشويد!

حالا بشنو از پادشاه ولايت محل زندگی سيندرلا که تصميم گرفت برای جشن تولد پسرش

تمامی دختران ولايت را دعوت کند تا با فرزندش قر بدهند و هر که را قشنگتر قر داد

برای پسرش به همسری بگيرد!

از آنجا که سيندرلا لباس مناسب مثل مانتو کوتاه و شلوار برمودا نداشت ، پس نتوانست

همراه نامادري و دو دختر ايکبيريش به قصر پادشاه برود ، اين شد که رقت سر

 گذاشت روی  قبر مادرش در بوستان عمومی و شروع کرد به های های گريه کردن!

ناگهان فرشته ای با سبيل کلفت ظاهر شد و گفت : گريه نکن فرزندم!بدان و آگاه باش

 که  من فرشته آرزوها هستم و آمده ام تا برای تو لباسی مناسب فراهم کنم!

سپس چوبش را آنقدر چرخاندو چرخاند تا دور سيندرلا پر از دود شد طوريکه

 سيندرلا و فرشته هر دو به سرفه افتادند!

بعد از مدتی فرشته به سيندرلا که حالا لخت و پتی جلويش ايستاده بود گفت : عجب

لباسی ! آگاه باش که لباس تو را تنها حلالزادگان ميتوانند ببينند و حرامزادگان قادر

 به ديدن لباس تو نيستند!

سيندرلا که دختر اهل مطالعه بود و قصه لباس جديد پادشاه را قبلا خوانده بود فهميد

که همانا کاسه ای زير نيم کاسه است و شروع کرد به داد و هوار و کمک خواستن!

حالا بشنو از پسر پادشاه که داشت از نزديکی باغ عمومی رد ميشد و صدای سيندرلا

را شنيد ، پس به کمکش رفت و با لباسش سيندرلا را پوشاند!

درست 3 ماه و 15 روز بعد از آنشب سيندرلا و پسر پادشاه با خوبی و خوشی با هم

ازدواج کردند و 5 ماه و 15 روز بعد از روز ازدواجشان هم تنها فرزندشان به دنيا

آمد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا هر 3 مردند!

پايين اومديم دوغ بود ، بالا رفتيم ماست بود ، قصه ما راست بود.

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که آدم در بوستان عمومی ممکنست چيزهای خوبی

ببيند!

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


مولانا!متومسپ باهت پيار کرتاهو!

در روزنامه همشهری مورخ 25 خرداد يه همچين خبری اومده بود که مظفر علی

فيلمساز معروف هندی بابازيگرانی مشترک ازسينمای هالييود و سينمای هند با هم

کاری وزارت فرهنگ ترکيه و بودجه ای معادل 25 ميليون دلار زندگی مولانا را به

تصوير خواهد کشيد. اولا چشم ماومسئولين فرهنگيمون روشن! ثانيا ازاونجاکه شما

بهتر از بنده در جريانين که فيلمهای هندی چطورياست ، دور از انتظار نيست که

پسفردا ببينيم سناريوی فيلم يه همچين چيزهايی در اومده که:

اول فيلم جوونی روميبينيم که سوار بر يه درازگوش داره بسمت يه دهات حرکت

ميکنه  ! توهمون صحنه هم پشتش دو تا بنز بهم ميخورن و منفجر ميشن! (آقا

سينمای هاليوودی و 25 ميليون دلاريه بالاخره!)...

توصحنه بعدی هم همون جوون فوق الذکرتودهات چشمش ميخوره به يه سری

دخترکه عين فيلمای هندی عهددقيانوس،يه کوزه رو سرشونه و دارن از چشمه

آب ميارن ، نگاهش گره ميخوره تو نگاه يه دختره ، صحنه اسلوموشن ميشه ، يه

کمی موهاشون تو هوا تکون تکون ميخوره و بعدهم مالامال ازعشق واين چيزها!

از ا ونجا هم که قديما اينترنت و چت و کيوسک تلفن نبوده که بخوان يواشکی

با هم از عشق و اين چيزها بگن ، لاجرم ميرن پيش پدردختر خانم ! پدر دختر

شرط ازدواج رو اين ميذاره که جوون عاشق قصه ما بره عرق جبين بريزه و از

زور بازوش فلان قدر پول در بياره ...

سکانس بعدی يه آهنگ نسبتا غمگين رو پخش ميکنه و ميبينيم جوون فوق الذکر

مثلا فرقون رو گذاشته رو کولش و بار جا به جا ميکنه! يا کفش داره واکس ميزنه

و به خاطر دو روپيه اضافی که مشتری به ميده اشک تو چشاش جمع ميشه و ...

خلاصه پول جور ميشه ومجنون قصه ما هنگام مراجعت به خونه پدردختره ميبينه

که دختر رو به کس ديگه ای دادن ! جوون عاشق که اين خبر رو ميشنوه ، بقچه

اش اززيربغلش ميفته و اشک توچشاش جمع ميشه،درحالی که موسيقی متن

صدای ها ها های يه خانمست که جيگر آدمو کباب ميکنه،انگشت اشارش رو به

سکت پدردختر ميگيره و در حالی که سرش رو تکون تکون ميده ميگه:

بابوجی..! اساگيو پولهٍ   (ديديدينگ، آهنگ اينجا ميکوبد!)

زندگی کيا مردي هّتاه ِ ! پای بودن به شرطيهِ(ديديدينگ!)

دوباره هاهاهای اون خانومه سوزناکتر ميشه و قش اصلی فيلم داد ميزنه :

متومسپ باهّت پيارکرتيه بابوجی!باهت پيارکرتيهّ....اينجا اشک ازچشاش جاری

ميشه ، ي] آهنگ سوزناک شروع مي:نه به تواختن ، نقش اول قصه ما هم با بالا

رفتن آهنگ به سمت بالای تپه ی مجاوربه دهات حرکت ميکنه ، به نوک تپه که

ميرسه،روشوبه سمت دهات برميگردونه ،همين جا آهنگ متوقف ميشه وصدای

باد  ميپيچه ، موهای جوون هم تو هوا تکون تکون ميخوره ، يه قطره اشکش 

ميچيکه پايين،روشوازسمت دهات برميگردونه به سمت دوربينی که روبروشه

و با شروع دوباره آهنگ ، شروع ميکنه به خوندن. (خواهشا ديگه بيخيال اينش

شين که چی ميخوه! ما يه غلطی کرديم خواستيم بگين آقا جان اگه به فکر

فرهنگمون نباشيم ، پسفردا ديديم بهش توهين کردن حق نداريم صدامون در

بيادها! مگرنه نه بابای ما هندی بوده نه ننمون که بخوايم بيايم برای شما هندی

بخونيم و برقصيم!)

همينطور که آهنگ رو ميخونه تو جنگلی که جلوشه پيش ميره و آخرای موسيقی

ميفته تو يه باتلاق! از اونجا که نا اميده هيچ تلاشی برای نجات خودش نميکنه که

در لحظه ای که موسيقی تموم ميشه و ما انتظار داريم اين بابا هم بميره ، يه پير

مردی دستش رو ميگيره و نجاتش ميده، بعدشم با عشق الهی و عرفان آشناش

ميکنه وجوون قصه ما ميشه شاعر وسالک و بيننده هم کلی ذوق ميکنه که ايول

اون پيرمرده شمس تبريزی بودا!اوون جوون هم مولانا بودا...!

شايد فيلمنامش يه جورايی باشه ، اما تا همينجاشم مظفر علی خان کارگردان

که نويسنده هم هست کلی مرام گذاشته ، مگرنه ممکن بود مثلا پيرمرده جوون

رو ببره با بودا و گاو پرستی و امثالهم آشناش کنه!

فيلم هم با يه همچين صحنه ای تموم ميشه که يه عده سفيد پوش رو با چشم

گريون دور جسد مولانا که دورش هيزم و گل چيدن ميبينيم ، مردسفيدپوشی

هم در حالی که اشک ميريزه و در طول فيلم فهميده ايم که حسام الدين چلپيه،

با مشعل آتش ميکشه به هيزمها و با شعله آتش هم تو هو انوشته ميشه :آتش

عشقست کندر مِی  فِتاد  و بعد هم فيلم تموم ميشه!

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢
تگ ها :


زندگی کارگری!:)

صبحها به عشق زن وبچه هام درحالی که ازشدت خستگی به دروديوارميخورم

ميرم دندونامو مسواک ميکنم(البته مسواک زدن به عشق خانواده ربطی نداره

زياد!)و تا بوق شب کار ميکنم.چند وقتيه که زن و بچه هام رو يه دل سير نديدم!

ديشب يه عروسک خريدم و اومدم خونه ، رفتم تو اتاق دخترم ، ديدم چشاش

نيمه بازه و هنوز خوابش نبرده، شروع کردم براش خوندن :چشماتو باز کن و

ببين،ببين که بابا اومده ..بابا بايک عروسک خوشگل و زيبا اومده....چه شبهايی

به شوق تو اومدم و خواب بودی ...تو دستای عاشق من...تازه رفته بودم تو حس

که عروسک رو ازدستم قاپيد و گفت بابا ساکت ميشی کپه مرگمو بذارم يا نه!؟

پسرم اومدروپاهام نشست و گفت بابايی ؟ گفتم جان بابا؟گفت توروزی چقدر

حقوق ميگيری؟ گفتم 1000تومن بابا جان،گفت نصفه حقوق امروزتوبهم ميدی؟

عصبانی شدم و گفتم تو که پول داری .. آروم رفت تو اتاقش ، ياد اون قصه شل

سيلوراستاين افتادم که پسره پول روازپدرش ميخواست که حقوق يه روزپدرش

رو با پس اندازهايی که داشته به باباش بده تا اونروزو تو خونه پيشش بمونه!

رفتم تو اتاقش با افتخار نگاهش کردم و گفتم بيا بابايی ، پريد پول رو از دستم

کشيد و فرياد زنان از اتاق خارج شد که مامان ..مامان.. بابا 500 تومن داد ، با

500 تومنی که داشتم شد 1000 تومن ، من برم يه کارت دو ساعته پارس

آنلاين  بخرم شب چت کنيم!

عيال هم ملاقه به دست در حالی که روش رو ايشش کنان ازمن برگردوند

که مثلا به خاطر نبودنام باهام قهره ، گفت : نه مامان جان! يه چيز ديگه بخر!

پارس آنلاين وبلاگها رو بسته ، به درد عمش ميخوره! ميخوام امشب آپديت

کنم...! من ديگه تحمل اين همه حرفهای عجيب غريب که ازش سر در

نمياوردم و بوی بی ناموسی ميداد رو نداشتم و از حال رفتم!

توضيحات مادر خانواده: تقصير منه که با دکترای کامپيوتر زن اين بيسواد

شدم! اگه منتظربقيشين اين خيلی خسته بود! حالا حالاها بيدارنميشه باقيش

رو بنويسه!

 

  
نویسنده : amir sahafi ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :